تصور کنید در سال ۲۰۲۶ هستید و روزی بدون اخبار جنجالی را میگذرانید که البته در ایران، این مورد خیلی خیلی کم پیش میآید. آمریکا تعطیل است، بخش بزرگی از آسیا در حال و هوای سال نوی قمری به سر میبرند و آدم فکر میکند بازارها هم مثل کلاسِ آخر ترم، نفسشان را حبس کردهاند تا زنگ بخورد و بروند خانه.
اما ما ایرانیها خیلی خوب میدانیم که این سکوتِ ظاهری، پیشدرآمد است؛ مانند لحظهای که در سالن کنسرت، رهبر ارکستر دستش را بالا نگه میدارد و همه میدانند قرار است ضربهای ناگهانی فرو بیاید.
آن ضربه را با عبارتی ساده صورتبندی میکنیم: «تغییرِ مادی» یا همان Material Shift. اینجا «مادی» هم یعنی مربوط به مواد و انرژی و چیزهای لمسکردنی، هم یعنی «اساسی و تعیینکننده». یعنی جهان دارد هم در جنسِ واقعیت اقتصادیاش عوض میشود، هم در شدتِ اثرگذاری آن تغییر. در ادامه این قطعه را باز میکنیم و خواهیم دید چرا چنین عنوانی ناگهان معنا پیدا میکند:
برای آنچه نیاز دارید، چه بهایی حاضرید بپردازید؟
در کتابهای اقتصادِ کلاسیک، جهان را معمولاً مانند قابی نسبتاً مرتب نشان میدهند: تقاضای کل، عرضه کل، نرخ بهره، تورم، رشد. انگار اقتصاد دیگی بزرگ است و بانک مرکزی آشپزخانه را دست گرفته؛ شعله را بالا میبرد تا رشد گرم شود، پایین میآورد تا تورم قلقل نکند. اما این «دیگ بزرگ» دیگر دارد جای خودش را به «جعبه قطعات» میدهد. در جعبه قطعات، میانگینها کمتر به درد میخورند. چون اگر یکی از قطعات نباشد، کل دستگاه میخوابد. کارخانهای ممکن است دهها ماده اولیه و قطعه را بدون مشکل تهیه کند، اما همان قطعهای کوچک اگر گیر کند، خط تولید ارزشش را از دست میدهد. ماشینی را فرض کنید که فقط یک «قطعه کلیدی» کم دارد، عملاً توده آهنی بیمصرف است. یا سلاحی بدون فشنگ، یعنی «داشتنِ ظاهری» بدون «توانِ واقعی».
درست در همین نقطه اقتصاد از «قیمتها» به «دسترسی» تغییر شکل میدهد. در اقتصاد قیمتها میپرسید: چقدر گران شد؟ اما در اقتصاد دسترسی میپرسید: اصلاً گیر میآید یا نه؟ و اگر قرار باشد گیر بیاید، با چه شروطی؟ برای آنچه لازم دارید، چه بهایی خواهید پرداخت؟
این بها، همیشه پول نیست. گاهی پول کمترین بخش ماجراست.
از نرخ بهره تا مواد خام و AI: وقتی «گلوگاهها» فرمان میگیرند
چرا روایتهای آشنایی مانند آمار مسکن و نرخ بهره کافی نیستند؟ و چگونه مواد خام، امنیت ملی، فناوری و ژئوپولیتیک به یک داستان واحد تبدیل میشوند؟ برای اینکه نشان بدهیم این تغییر، فقط بحثی انتزاعی نیست، از چند قاب واقعی شروع میکنیم: سیاستهای مسکن، وامدهی و تصمیمهای بانک مرکزی.
در استرالیا، طرح حمایتی برای خانهاولیها مطرح است که از نگاه صندوق بینالمللی پول میتواند تورم مسکن را بالا ببرد و بهتر است کنار گذاشته شود. بانک مرکزی استرالیا هم قبلاً هشدارهایی داده، ولی حالا انگار وقتی اثرش در پیشبینیها خودش را نشان داده، تازه «غافلگیر» شده است. در آمریکا هم همزمان بحث این است که با کاهش سختگیریهای سرمایهای بانکها، وام مسکن را دوباره جان بدهند.
اینها شبیه داستانهای معمولِ اقتصادند: مسکن، نرخ بهره، سیاست پولی. اما اجازه بدهید پلی بزنیم به جایی که دیگر با قواعد همان داستانهای معمول هم نمیخواند: به «مواد خام» و «امنیت ملی». مواد اولیه دوباره مانند گذشته، به زبان سیاست و امنیت گره خوردهاند. تقاضا عظیم و عرضه محدود است، نه فقط به خاطر کمیابی طبیعی، بلکه به خاطر یک واقعیت «غیرطبیعی»: تمرکز پردازش و زنجیره تامین در دست بازیگری بزرگ مثل چین. یعنی ممکن است ماده خام جایی پیدا شود، اما ظرفیت پالایش، جداسازی، فرآوری و تبدیلش به آنچه که صنعت واقعاً لازم دارد، جای دیگری قفل شده باشد.
اینجا دیگر «عرضه کل» و «تقاضای کل» به درد نمیخورند. چون داستان، داستانِ گلوگاه است. داستان این است که به «این چیزِ مشخص» دسترسی دارید یا ندارید.
حالا بیاییم یک پله جلوتر برویم: چرا این گلوگاهها اینقدر اهمیت میشوند؟ چون فناوری و ژئوپولیتیک همزمان دارند فشار میآورند. هوش مصنوعی (AI) فقط ابزاری برای بهرهوری نیست، موضوعی امنیتی است، تا جایی که حتی نهادهایی مثل پارلمان اروپا از زاویه امنیت سایبری و حریم خصوصی نسبت به استفاده از ابزارهای AI حساس شدهاند. اما تناقضی تلخ وجود دارد: اگر اروپا به خاطر ترس، استفاده نظامی یا حتی خصوصی دست از AI بکشد، از آمریکا عقب میافتد و از چین هم عقبتر. یعنی حتی «نترسیدن» هم تبدیل به هزینه میشود.
و بعد میرسد به نقطهای که خیلیها دوست ندارند با آن روبهرو شوند: AI میتواند همزمان هم «ضدتورمی» باشد و هم «ویرانگرِ بازار کار».
چطور؟ چون AI ممکن است هزینه برخی کارهایی که بیشتر با فکر و اطلاعات و کاغذ و کامپیوتر سر و کار دارند را ناگهان پایین بیاورد، سرعت تولید خدمات را بالا ببرد و مدل کسبوکارهایی را که روی نیروی انسانیِ زیاد یا کارهای تکراری بنا شدهاند، زیرورو کند. به تازگی نشستی در هند، درباره تهدید AI برای مشاغل خدماتی هشدار داد و از لزوم «آموزش بیشتر» برای منسوخ نشدن مهارتها تاکید کرد.
اما آیا واقعاً آموزش پای سرعت هوش مصنوعی میرسد؟ وقتی مقیاس و سرعتِ جایگزینی شغلها از ظرف سیاست و اقتصاد سیاسی خارج شود، چه کسی قرار است این شوک را مدیریت کند؟ و آن پرسش تکرارشونده دوباره برمیگردد: نرخ بهره درست برای چنین جهانی چیست؟
نرخ بهره برای کنترل تقاضا طراحی شده، نه برای باز کردن گرههای زنجیره تامین، نه برای ساخت نیروگاه، نه برای تامین مواد حیاتی، نه برای جلوگیری از ریزش دستهجمعی شغلهای دفتری.
حالا دیگر ژئوپولیتیک و ژئواکونومی دیگر دو تا داستان جدا از هم نیستند. نقشه سیاسی و نقشه اقتصادی روی هم افتادهاند و خطهایشان یکی شده و معماری مالی روی این زمینِ تازه سوار شده.
حال میرسیم به خبرهای متعدد از گوشهوکنار جهان: گفتوگوهای آمریکا و ایران در پسزمینه رزمایشهای دریایی در تنگه هرمز و حساسیت بازار نفت، مذاکرات روسیه و اوکراین، حرف و حدیث درباره معاملههای اقتصادی، تصمیمهای احتمالی درباره فروش تسلیحات به تایوان، سیاستهای صنعتی اروپا برای اینکه درصد بالایی از خودروهای برقی یا آلومینیوم «داخلی» باشند تا مشمول حمایت شوند، و حتی سفر وزیر منابع طبیعی کانادا برای تبلیغ توان هستهای.
این خبرها ظاهراً پراکندهاند، اما همگی یک وجه اشتراک دارند: «دسترسی». دسترسی به انرژی، دسترسی به مواد خام، دسترسی به فناوری، دسترسی به مسیرهای امن حملونقل و دسترسی به بازارها. هر جا دسترسی گران شود، اقتصاد هم شکلش عوض میشود. و دوباره میرسیم به همان سؤال مرکزی: برای آنچه نیاز دارید، چه بهایی میپردازید؟
- این بها ممکن است پول باشد، اما خیلی وقتها پول فقط بلیتی برای ورود است.
- بها میتواند وابستگی باشد.
- بها میتواند تغییر سیاست صنعتی باشد.
- بها میتواند عقبنشینی در یک مذاکره باشد.
- بها میتواند سرمایهگذاری سنگین در انرژی و مواد باشد.
- و همزمان، بها میتواند مواجهه با موج AI باشد؛ موجی که نه با تعرفه متوقف میشود، نه با نرخ بهره.
ایران: نسخه فشرده اقتصاد دسترسی با چراغهای قرمز و «قیمتِ دسترسی»
در ایران گلوگاهها مدتهاست به تجربه روزمره تبدیل شدهاند. بیایید همین نگاه را «بومیسازی» کنیم: فرض کنید مدیر خرید کارخانهای، کارخانه عجیب و غریب هم نه، خط تولید معمولی: دارو، قطعه خودرو، لوازم خانگی، تجهیزات برق. روی کاغذ همه چیز ساده است: سفارش میدهید، پول میدهید، کالا میآید، تولید میکنید، میفروشید.
اما در واقعیتِ ایران، اقتصاد مدتهاست «دیگ بزرگ» نیست. بیشتر شبیه اتاق کنترل است با چند چراغ قرمز که هر کدام اگر روشن شود، کل سیستم میایستد. انتقال پول قفل میشود. ثبت سفارش گیر میکند. مسیر حملونقل ناامن میشود. بخشنامهای ناگهانی میآید. قطعهای ریز در گمرک میماند. استاندارد یا مجوزی به مشکل میخورد. نتیجه چیست؟ همان که متن درباره جهان میگوید، ولی ما نسخه فشردهاش را سالهاست زندگی میکنیم: میانگینها کنار میروند و گلوگاهها فرمان میگیرند. برای همین است که گاهی قیمت دلار از خود دلار مهمتر نیست، «دسترسی به دلار» مهمتر است.
گاهی قیمت یک قطعه مهمتر از این نیست که «اصلاً وارد شود». گاهی قیمت دارو کمتر از این اهمیت دارد که «پیدا بشود». در این فضا، سؤال اقتصادی عوض میشود: در اقتصاد معمولی میپرسیم: چقدر هزینه دارد؟ در اقتصاد گلوگاهها میپرسیم: برای این دسترسی، چه چیزهایی را باید قربانی کنیم؟ و این قربانی کردن معمولاً همزمان در اشکال مختلفی رخ میدهد:
- یکی پول است، با تمام آن اضافهبهاهایی که فقط برای عبور از ریسک پرداخت میشود: کارمزد، واسطه، پریمیوم ریسک، هزینههای انطباق، هزینه خطا.
- یکی زمان است: تاخیر، خواب سرمایه، توقف خط، از دست دادن فصل فروش، عقب افتادن از رقبا.
- یکی ریسک است: ریسک تحریم، ریسک برگشت پول، ریسک تغییر مقررات، ریسک مسیر، ریسک بیمه، ریسک گیر کردن در نقطهای حساس.
- اینها همان «قیمت دسترسی» است. و در ایران، قیمت دسترسی معمولاً با صدای بلندتر از قیمت کالا حرف میزند.
برای مثال تنگه هرمز دقیقاً تعریف گلوگاه است. حتی اگر هیچ جنگی رخ ندهد، حتی اگر هیچ گلولهای شلیک نشود، همین که تنش بالا برود، بیمه جنگ و ریسک حملونقل میتواند جهش کند، مسیرها گران شوند، زمانها کش بیایند و تصمیمهای شرکتها عوض شود: موجودی بگیریم یا نه؟ سفارش را جلو بیندازیم یا صبر کنیم؟ مسیر جایگزین داریم یا نداریم؟
نکته اینجاست که گلوگاهها روانِ تصمیمگیری را هم عوض میکنند. چون آینده «نامطمئن» نمیماند، «نامعلوم» میشود. در نامعلوم، آدمها و شرکتها به جای بهینهسازی سود، دنبال دوام آوردن هستند. و همینجا بانک مرکزی با تناقض روبهرو میشود: نرخ بهره درست چیست؟
در ایران پاسخ حتی سختتر از محاسبات جهانی است. چرا که سیاست پولی هر چقدر هم حرفهای و دقیق باشد، نمیتواند خودش را جای امنیت مسیر، جای دسترسی بانکی، جای حل گلوگاه واردات، جای کاهش ریسک ژئوپولیتیکی، یا جای ساخت زیرساخت انرژی و برق بگذارد. سیاست پولی میتواند شدت درد را کم و زیاد کند، اما علت درد خیلی وقتها جای دیگری است.
هوش مصنوعی هم برای ایران دقیقاً شمشیری دولبه است، با این تفاوت که لبههایش تیزتر به نظر میرسد. از یک طرف، AI برای تیمهای کوچک ایرانی میتواند «بزرگکننده توان» باشد. یعنی با منابع کمتر، خروجی بیشتر بدهد. در محتوا، پشتیبانی، تحلیل داده، طراحی، کدنویسی، عملیات، فروش. این بخشِ امیدوارکننده داستان است. از طرف دیگر، اگر موج اتوماسیون به شکل نامتوازن وارد شود، شغلهای اداری و تکراری میتوانند سریعتر از ظرفیت سیاستگذاری جابهجا شوند. آن وقت دوباره همان سؤال برمیگردد: نرخ بهره، یا حتی سیاستهای کوتاهمدت اقتصادی، چه کار میتوانند بکنند وقتی مسئله، مسئله «تغییر شکلِ کار» است؟
هوش مصنوعی مانند برق عمل میکند. هم میتواند کارخانه را روشن کند، هم اگر سیمکشیاش درست نباشد، باعث آتشسوزی میشود. و این هم باز برمیگردد به «دسترسی»: دسترسی به ابزار، دسترسی به زیرساخت، دسترسی به برق پایدار، دسترسی به داده و آموزش.
چگونه خبرها را درست بخوانیم و در دنیای جدید درست تصمیم بگیریم؟
از این به بعد، هر خبری را که میخوانید از خودتان بپرسید: این خبر درباره «میانگینها»ست یا درباره «گلوگاهها»؟ چرا که جهان دارد به سمتی میرود که گلوگاهها سرنوشتِ میانگینها را تعیین میکنند. برای شرکتی ایرانی، برنده و بازنده فقط به این بستگی دارد که چه کسی ارزانتر تولید میکند؟ نه. بیشتر به این بستگی دارد که چه کسی پایدارتر تامین میکند. پایداری تامین یعنی این که وقتی مسیری بسته شد، مسیر دیگری برای جایگزین کردن داشته باشید. وقتی تامینکنندهای گیر کرد، جایگزین داشته باشید. وقتی هزینهها تغییر کرد، قراردادت و نقدینگیتان نابود نشود. وقتی ریسک بالا رفت، بیمه و حمل و ترخیص را مانند حلقههای یک زنجیر ببینید، نه سه کار جداگانه.
برای خانوار هم ترجمهاش همین است، فقط با زبان زندگی: مردم هم ناخواسته دارند یاد میگیرند تا گلوگاههای زندگی خودشان را «مدیریت» کنند. این که چه چیزی را کی بخرند، کجا ریسک نکنند، چطور نقدشوندگیشان را حفظ کنند و چطور در جهانی دسترسیمحور، گیرِ گرهای بسته نمانند. ما آرام آرام از «اقتصاد قیمتها» وارد «اقتصاد دسترسی» میشویم. در اقتصاد دسترسی، مهمترین دارایی فقط پول نیست. شبکه تامین، مسیر امن، قابلیت جایگزینی، مدیریت ریسک و توان سازگاری است.
دنیا دارد از «اقتصادِ قیمتها» عبور میکند و وارد «اقتصادِ دسترسی» میشود. در مدل قدیمی، سؤال اصلی این بود که تورم چند درصد شد؟ نرخ بهره بالا رفت یا پایین آمد؟ و قیمتها چقدر تغییر کردند؟ اما در مدل جدید، سؤال اساسیتر شده: اصلاً آنچه نیاز دارید گیر میآید یا نه؟ اگر قرار باشد گیر بیاید، با چه شرطی؟ با چه ریسکی؟ با چه هزینه زمانی؟ و با چه نوع وابستگی؟
بسیاری از ابزارهای کلاسیک سیاستگذاری، مخصوصاً بازی با نرخ بهره، برای جهانی طراحی شدهاند که مسئلهاش «میانگینها» بود. ولی جهان امروز بیشتر شبیه شبکهای از گلوگاههاست: مواد خام، انرژی، مسیرهای حملونقل، زنجیرههای تامین و حالا هم موج هوش مصنوعی که هم میتواند ضدتورمی عمل کند و هم شوک بزرگی به بازار کار وارد کند. وقتی مسئله گلوگاه باشد، نرخ بهره نمیتواند قطعه گیرکرده پشت مرز را آزاد کند، برق پایدار بسازد، یا ریسک ژئوپولیتیک را کم کند. یعنی گاهی درد را کم و زیاد میکند، اما علت را جابهجا نمیکند.
و در نهایت، مهمترین مهارتی که این روزها باید یاد بگیرید تغییر در شیوه خواندن خبرهاست: از این به بعد هر خبری را که میشنوید از خودتان بپرسید این خبر درباره «میانگینها»ست یا درباره «گلوگاهها». چون در مسیری که جهان در آن افتاده، این گلوگاهها هستند که سرنوشت میانگینها را تعیین میکنند. برای ایران، این حرف حتی ملموستر است: ما سالهاست نسخه فشرده همین جهان را زندگی میکنیم. بنابراین هر کسی که میخواهد تصمیمهای دقیقتری بگیرد، چه در کسبوکار و زنجیره تامین، چه در سیاستگذاری و سرمایهگذاری، باید این واقعیت را جدی بگیرد: در اقتصاد دسترسی، مهمترین دارایی فقط پول نیست؛ شبکه تامین، مسیر امن، قابلیت جایگزینی، مدیریت ریسک و توان سازگاری است.





















