تقریباً هر بحران بزرگ هماهنگی در تاریخ، یک پایانبندی تکراری داشته است: یک نفر یا یک نهاد مرکزی میآید، نظم میدهد و در ازای حل مسئله، سهم خودش را برمیدارد. بازارها، پلتفرمها، کارگزارها، صرافیها؛ انگار این الگو آنقدر تکرار شده که شبیه قانون طبیعت به نظر میرسد. در این میان، پروتکلهایی (Protocols) مثل TCP/IP, HTTP, SMTP و بیت کوین استثناهای کمیابی هستند. وقتی یک پروتکل واقعاً کار کند، از یک محصول یا ابزار فراتر میرود و تبدیل به زیرساختی میشود که یک اقتصاد کامل میتواند روی آن اجرا شود. اما رسیدن به آن نقطه، معمولاً بیرحمانه و پرهزینه است؛ چون خودِ هماهنگی یک جاذبه طبیعی به سمت تمرکز دارد.
به گزارش میهن بلاکچین، این متن یک چارچوب میسازد تا بفهمیم چرا چنین است. از مسئله هماهنگی شروع میکند، سپس دو بُعد معرفی میکند که بخش بزرگی از ساختارهای بازار را توضیح میدهند و در نهایت نشان میدهد چرا پروتکلها فقط در یک گوشه باریک، شکننده و سختدسترس از این فضای بزرگ میتوانند دوام بیاورند.
مسئله هماهنگی: چرا هرچه بازیگران بیشتر شوند، تمرکز محتملتر میشود؟
هر زمان که N بازیگر مستقل باید با هم کار کنند، سه نیروی مشخص با بزرگتر شدن N علیه آنها عمل میکند؛ این نیروها به مرور «هماهنگی بدون مرکز» را به کاری طاقتفرسا تبدیل میکند.
اول پیچیدگی است. هرچه تعداد طرفها بالا میرود، کانالهای مذاکره و ارتباط دوبهدو بهصورت تصاعدی رشد میکند. وقتی ۳۰ بازیگر دارید، عملاً باید بیش از ۴۰۰ مسیر بالقوه برای اختلاف، سوءتفاهم یا درگیری ارتباطی را مدیریت کنید. حتی اگر همه نیت خوبی داشته باشند، خودِ مقیاس ارتباطات، سیستم را شکننده میکند.
دوم انگیزه است. سهم مسئولیت هر فرد رقیق میشود. وقتی N برابر ۲ است، هر نفر ۵۰٪ مسئولیت دارد و اثرش ملموس است. اما وقتی N به ۲۰ میرسد، سهم هر فرد از مسئولیت به ۵٪ سقوط میکند و از این نقطه به بعد، سربار کردن روی بقیه برای خیلیها انتخابی کاملاً منطقی میشود، چون هزینه مشارکت واقعی از منفعت احتمالی بیشتر به نظر میآید.
سوم پایداری است. فرض کنید هر فرد ۹۵٪ قابلاعتماد باشد. در یک گروه کوچک، احتمال اینکه همه هماهنگ بمانند بالا است، اما با بزرگ شدن گروه، احتمال اینکه هیچکس جا نزند، وتو نکند یا منحرف نشود سریع افت میکند. با N برابر ۳۰، احتمال اینکه گروه بدون یک تکانشعاب یا یک تکوتو سالم بماند، از نظر ریاضی به حوالی ۲۰٪ نزدیک میشود. یعنی حتی با آدمهای تقریباً قابلاعتماد، خودِ اندازه گروه، پایداری را میکُشد.
بازارها در اصل فناوریهای هماهنگی هستند که برای حل همین مسئله شکل میگیرند، اما این فناوریها فقط یک فرم ندارند و در ساختارهای گوناگونی (مثل بازار سنتی، کارگزار، پلتفرم و پروتکل) دیده میشوند. برای اینکه بفهمیم هر بازار چرا به یک فرم خاص میل میکند، متن یک قاب تحلیلی پیشنهاد میدهد.
ناهمگونی دارایی و هزینه راستیآزمایی
ساختارهای رایج بازار (از بازارچهها تا کارگزاریها و پلتفرمها و پروتکلها) اغلب «راهحلهای محلیِ بهینه» هستند؛ یعنی برای ویژگیهای همان بازار و همان نوع مشارکتکنندگان، بهترین شکل قابلدسترس را پیدا کردهاند. در این چارچوب، دو بُعد بیشترین کار توضیحی را انجام میدهند.
اول ناهمگونی دارایی یا H (Asset Heterogeneity) است؛ یعنی آن چیزی که معامله میشود چقدر یکتا و غیرقابلجایگزینی است. یک سهم اپل (Apple) تقریباً ناهمگونی ندارد، اما یک خانه قدیمی با ویژگیهای خاص، ناهمگونی بسیار بالایی دارد.
دوم هزینه راستیآزمایی یا V (Verification Cost) است؛ یعنی ثابت کردن اینکه دارایی «خوب و درست» است چقدر دشوار و پرهزینه است. تشخیص اصالت یک الماس هزینه راستیآزمایی بالایی دارد، اما بررسی یک فایل دیجیتال معمولاً هزینه پایینی دارد.
وقتی این دو محور را کنار هم میگذاریم، میتوانیم بفهمیم چرا بعضی بازارها به سمت کارگزار میروند، بعضی به سمت بازارچه، بعضی به سمت پلتفرم، و چرا پروتکلها فقط در شرایطی خاص دوام میآورند.
وقتی H بالا و V بالا است
بازارهایی مثل خریدوفروش شرکتها (M&A) یا املاک لوکس، نمونه کلاسیک حالتی هستند که هم هر معامله یکتا است (H بالا) و هم راستیآزمایی حیاتی و پرهزینه (V بالا) است.
در چنین فضایی، یک اشتباه کوچک (خریدن یک «کالای لیمویی») میتواند میلیاردها دلار خسارت بسازد. بنابراین پرداخت کمیسیون به کارگزار، از نظر اقتصادی منطقی میشود، چون هزینه پیدا کردن گزینه مناسب و هزینه اطمینان از کیفیت، معمولاً از کمیسیون کمتر است. اینجا تمرکز اتفاقاً کارکردی است: کارگزار همان مرکز اعتماد و راستیآزمایی میشود.
وقتی H بالا و V متوسط تا بالا است
در بازارچههایی مثل فروش گاراژی یا نسخههای اولیه کریگزلیست (Craigslist)، تقریباً هر چیز یکتا است (H بالا). قرارداد را نمیشود استاندارد کرد، چون فروش یک توستر دستدوم با فروش یک دوچرخه یکی نیست.
از آن طرف، اطلاعات نامتقارن هم سنگین است؛ یعنی فروشنده بیشتر میداند و خریدار کمتر اطلاعات دارد. در چنین حالتی، یک پلتفرم مرکزی هم معمولاً نمیتواند «بهینه» قیمتگذاری کند، چون ارزش واقعی آن کالا، اغلب فقط برای همان دو نفری که روبهروی کالا ایستادهاند قابلتوافق است.
نتیجه این میشود که بازار، بازارچهای و مذاکرهای باقی میماند.
وقتی H پایین و V پایین است
پلتفرمها مثل اوبر (Uber)، آمازون (Amazon) و ایربیانبی (Airbnb) معمولاً با یک استراتژی پیروز میشوند: ناهمگونی را له میکنند و به صفر نزدیک میکنند.
شما در اوبر «شخصی که فورد دارد» را انتخاب نمیکنید؛ شما «یک سفر در سطح X» انتخاب میکنید. وقتی ناهمگونی پایین آمد، معامله به متغیر اصلی «قیمت» فشرده میشود. و وقتی همه دنبال تقریباً یک چیز استاندارد باشند، بازار «ضخیم» میشود؛ یعنی نقدشوندگی بالا میرود، تطبیق عرضه و تقاضا سریعتر میشود و سیستم پایدارتر میگردد.
وقتی H بسیار پایین و V بسیار پایین است
پلتفرمها معمولاً برای پایین آوردن هزینه راستیآزمایی به اعتماد اجتماعی، اعتبارسنجی مبتنی بر شهرت، شبکههای اجتماعی و مکانیزمهای رفتاری تکیه میکنند. پروتکلها به سمت استاندارد و/یا اثبات رمزنگاری میروند. یعنی به جای اینکه «باور» کنیم، «اثبات» میکنیم.
منطق پروتکلها این است که هزینه راستیآزمایی را تا حد هزینه محاسبه پایین بیاورند؛ چیزی که نزدیک به هزینه برق و پردازش باشد.
اگر بزرگترین هزینه بازار «اعتماد» باشد، پروتکل میتواند با تبدیل اعتماد به محاسبه، هزینهها را فشرده کند. مثال کلاسیک این است که ما برای راستیآزمایی انتقال پول از A به B به بانکها کارمزدهای سنگین و هزینههای نهادی میدهیم، اما یک پروتکل در بلندمدت میتواند این را به هزینه محاسبه کاهش دهد.
ولی پروتکلها یک حد ذاتی دارند: با H بالا مشکل دارند. بلاکچین میتواند ثابت کند شما مالک یک توکن هستید، اما نمیتواند ثابت کند یک موز واقعی که آن توکن نمایندهاش است گندیده نیست. این همان «مسئله اوراکل» (Oracle Problem) است؛ در جایی که اتصال واقعیت فیزیکی به اثبات دیجیتال، بدون انسان، هنوز حل کامل نشده است.
چرا گوشههای خارج از قطر ناپایدارند؟
این چارچوب میگوید بازارها وقتی روی «قطر» فضای H-V قرار میگیرند، پایدارترند؛ یعنی جایی که سطح ناهمگونی با سطح راستیآزمایی به شکلی قابلمدیریت همتراز میشود. گوشههای خارج از قطر معمولاً دوام نمیآورند و بازار مجبور میشود خودش را اصلاح کند.
در گوشه بالا-چپ، H پایین است اما V بالا؛ یعنی کالا ظاهراً استاندارد است اما راستیآزمایی آن تقریباً ناممکن یا بسیار پرهزینه است.
نمونههای کلاسیک، داروهای تقلبی یا الماسهای خونین پیش از استانداردهای گواهینامه است. این همان سناریوی «بازار لیموها» در تحلیل جورج اکرلف (George Akerlof) است: خریدار اعتماد نمیکند، فروشنده درستکار هم نمیتواند خودش را ثابت کند، و بازار فرو میپاشد.
برای بقا، باید به سمت قطر حرکت کند؛ یا با وارد کردن کارگزار («من فقط از تونی میخرم») یا با ساختن آزمون راستیآزمایی (مثل فرایند کیمبرلی یا همان Kimberley Process) که بازار را به سمت پلتفرم و استانداردسازی میکشد.
در گوشه پایین-راست، H بالا است اما V پایین؛ یعنی هر چیز یکتا است اما راستیآزمایی فوری و دقیق است. این گوشه هم ناپایدار است، چون وقتی بتوانید یکتایی را دقیق و فوری اندازهگیری کنید، میتوانید دستهبندی کنید و دستهبندی یعنی کشتن ناهمگونی. بازار استاندارد میشود و به سمت مدل پلتفرم سر میخورد. دو گوشه ظاهراً متفاوت، به نتیجه واحد «برگشت به قطر» میرسند.
اینترنت چگونه بازارها را به سمت پلتفرمها هل داد؟
بخش بزرگی از پلتفرمهای عظیم اینترنت، از بازارهایی در گوشه بالا-راست شروع کردند (مثل کارگزار یا بازارچه) و با فناوری، هزینه راستیآزمایی را پایین آوردند (سیستمهای اعتبار و شهرت) و ناهمگونی را کاهش دادند (دستهبندی، رتبهبندی، یادگیری ماشین).
نتیجه این شد که بازارها به سمت قطر و سپس به سمت «پلتفرمی شدن» حرکت کردند که استانداردسازی و مقیاسپذیری آسانتر است.
بُعد سوم که قیمت «اعتماد» را تعیین میکند
H و V توضیح میدهند بازار چه چیزی معامله میکند و چگونه ارزش را راستیآزمایی میکند. اما یک بُعد سوم هم هست که مشخص میکند اعتماد ارزان است یا گران و آن، «بسآمد تعامل» (Frequency of Interaction) است.
بسآمد تعامل مثل «حافظه بازار» عمل میکند. اگر هر تعامل را مثل اولین ملاقات فرض کنید (تعامل کم)، باید هر بار هزینه کامل راستیآزمایی و راهاندازی را بپردازید و اصطکاک بالا میرود. اما اگر تعامل زیاد باشد، یک «وضعیت پایدار» یا حافظه/اعتبار شکل میگیرد و میتوان از بخشی از هزینهها عبور کرد.
این بسآمد حتی میتواند جای راستیآزمایی یا قانون را هم تا حدی بگیرد، چون «سایه آینده» روی رفتار طرفین میافتد؛ یعنی اگر فردا و پسفردا و سالها قرار است معامله ادامه داشته باشد، تقلب امروز میتواند به تبعید دائمی منجر شود.
مثال کلاسیک، بازار الماس نیویورک است که معاملهگران گاهی تلفنی یا در چت با یک دست دادن لفظی، معاملات بزرگ انجام میدهند و تسویه را عقب میاندازند؛ چون اگر یکبار تقلب کنند، برای همیشه از شبکه بیرون انداخته میشوند.
متن همچنین یادآوری میکند که همین منطق در مورد افتیایکس (FTX) هم برای مدتی کار کرد: کاربران هر روز وارد میشدند، معامله میکردند، واریز و برداشت انجام میدادند و «همهچیز ظاهراً درست بود»، بهطوری که حتی نگرانیهای اولیه هم برای کسانی که به بسآمد تعامل بالا عادت کرده بودند، کماهمیت جلوه میکرد.
درسهای وب: چگونه افزایش بسآمد، اصطکاک را نزدیک صفر کرد؟
تاریخ وب یک مسیر روشن دارد: هر مرحلهای که بسآمد تعامل را بالا برده، اصطکاک را پایین آورده و اینترنت را از «فعالیت جداگانه» به «زندگی روزمره» تبدیل کرده است.
در مرحله نخست، اینترنت دایالآپ (Dial Up) بود. شما باید عملاً «وصل میشدید» و شروع یک جلسه نویز، اشغال شدن خط تلفن و دردسر اتصال داشت. نتیجه این بود که مردم شاید روزی یک بار نیم ساعت آنلاین میشدند، ایمیلها را دستهای چک میکردند و اینترنت هنوز از زندگی واقعی جدا بود.
مرحله دوم با پهنباند و کوکیها (Broadband & Cookies) شکل گرفت. جهش واقعی، «کوکی جلسه» یا Session Cookie بود؛ یعنی سرور شما را به خاطر میسپرد و لازم نبود برای هر کلیک دوباره رمز بدهید. کوکی، بسآمد تعامل را شبیه اتصال بینهایت میکرد و به سرور میگفت «من همان آدم یک ثانیه پیش هستم». نتیجه تجارت الکترونیک بود. شما توانستید سبد خرید بسازید، چون اگر حافظه نبود، سبد خرید با هر صفحه خالی میشد.
مرحله سوم با موبایل و پوش (Mobile & Push) رسید؛ در جایی که اتصال دائمی شد و شما تقریباً هیچوقت آفلاین نیستید. نتیجه این مرحله، اقتصاد توجه بود: چون بسآمد تعامل بینهایت شد، اصطکاک تقریباً صفر شد و مرز بین دیجیتال و فیزیکی فرو ریخت.
کریپتو و بسآمد: سه تلاش برای نزدیک کردن تجربه به وب
متن میگوید کریپتو هنوز در این بُعد جا برای رشد دارد و نمونههایی از تلاش برای افزایش بسآمد تعامل حول پروتکلهایی مثل بیتکوین دیده میشود.
یکی شبکه لایتنینگ (Lightning) و «کانالهای وضعیت» است؛ دو طرف یک کانال خصوصی باز میکنند و میتوانند میلیونها بار تقریباً فوری با هم تراکنش کنند و فقط برای تسویه نهایی به بلاکچین مراجعه کنند. این مدل تا حدی در استفادههای B2B، مخصوصاً میان صرافیها، جا افتاده است.
راه دوم «پوستههای امانی» (Custodial Wrappers) است؛ اپهایی مثل کشاپ (Cash App) از لایتنینگ امانی استفاده میکنند و تجربه کاربری را بهتر میکنند، اما بخشی از راستیآزمایی را قربانی میکنند. همینطور ETFها به افراد آشنا با ابزار ETF اجازه میدهند بدون درگیر شدن با کلید خصوصی، در بیتکوین پسانداز کنند، حتی از طریق برنامههای بازنشستگی مثل 401(k).
راه سوم «انتزاع حساب» (Account Abstraction) است که معادل کریپتوییِ Session Cookie معرفی میشود. به جای اینکه هر تراکنش را جداگانه امضا کنید (که شبیه وارد کردن رمز در هر کلیک و اصطکاک بالا است) یک کلید جلسهای به شما اجازه میدهد یکبار یک برنامه غیرمتمرکز را مجاز کنید و برای مدت مشخص، آزادانه تعامل داشته باشید. در ظاهر، اعتماد با بسآمد بالا، بدون تکرار مداوم راستیآزمایی شبیهسازی میشود.
اما هر سه راه، یک معامله پنهان دارند که شبیه همان معامله اینترنت است: لایتنینگ کار میکند، اما بیشتر بین صرافیها تا کاربران نهایی؛ پوستههای امانی با بازگرداندن واسطه مورداعتماد، همان چیزی را برمیگردانند که پروتکل میخواست حذف کند و انتزاع حساب یعنی سپردن اختیار امضا به کدی که شما ننوشتهاید.
سؤال اصلی این است که آیا کریپتو میتواند راهی برای بسآمد بالا پیدا کند که بیسر و صدا دوباره یک پلتفرم جدید نسازد؟
پروتکلها کمیاباند: پارادوکس اصطکاک، مشکل بوتاسترپ و گورستان پروتکلها
پروتکلها هزینه راستیآزمایی را با جایگزین کردن اعتماد با اثبات رمزنگاری پایین میآورند، اما هر اثبات، خودش یک اصطکاک ملموس برای کاربر میسازد. این یعنی بینیازی از اعتماد رایگان نیست؛ هزینهاش به شکل اصطکاک روی دوش کاربر میافتد.
در طرف مقابل، پلتفرمها میتوانند سرمایه جذب کنند چون ارزش را میگیرند و همین سرمایه را صرف صیقل دادن تجربه و حذف اصطکاک میکنند. پروتکلها ذاتاً یک مرکز برای نوشتن چنین چکی ندارند.
اینجا یک تنش مرکزی شکل میگیرد: V پایین و اصطکاک پایین، همیشه با هم سازگار نیستند. انتخاب بیاعتمادی (Trustlessness) به معنای پذیرفتن اصطکاک است. اوبر میتواند میلیاردها دلار خرج کند تا سفر یککلیک شود؛ اما یک پروتکل کسی را ندارد که آن میلیارد را خرج کند.
بعد نوبت «مشکل بوتاسترپ» است. چون هیچ نهاد واحدی ارزش را از پروتکل برنمیدارد، هیچ نهاد واحدی هم انگیزه ندارد هزینه توسعه و پولیش تجربه کاربری را به تنهایی تقبل کند.
پروتکلهای موفق اینترنت این را با یک میانبُر حل کردند: تیسیپی/آیپی (TCP/IP) با حمایت دارپا (DARPA) رشد کرد، اچتیتیپی (HTTP) با سرن (CERN) جلو رفت، اسامتیپی (SMTP) با آرپانت (ARPANET) جان گرفت؛ یعنی قبل از اینکه پلتفرمهای تجاری به میدان برسند، دولت یا دانشگاه هزینه زیرساخت را داده بودند.
بیت کوین استثناست، چون خودِ توکن، مکانیزم انگیزشی شد. با این حال، حتی ایده پروتکلهای چاق (اینکه توکنها مشکل تأمین مالی را حل میکنند) در عمل بیشتر سفتهبازی را بیشتر میکند.
از همینجا وارد گورستان پروتکلها میشویم. پروتکلها غالباً به خاطر ضعف فنی نمیمیرند؛ به خاطر اصطکاک، کمبود تأمین مالی و جذب شدن توسط پلتفرمها از پا درمیآیند.
گافر (Gopher) اوایل دهه ۹۰ پروتکل غالب اطلاعات بود تا وقتی دانشگاه مینهسوتا (University of Minnesota) بحث مجوز و هزینه را مطرح کرد؛ اچتیتیپی (HTTP) از نظر فنی همسطح بود اما رایگان، و وب برنده شد.
ایکسامپیپی (XMPP) زیرساخت سرویسهایی مثل گوگل تاک (Google Talk) و مسنجر فیسبوک (Facebook Messenger) بود؛ گوگل استاندارد را پذیرفت، رشد کرد، و بعد فدراسیون را برای هنگاوتس (Hangouts) در سال ۲۰۱۳ کنار گذاشت.
آراساس (RSS) هم فوقالعاده ساده و بیواسطه بود: هر سایت میتوانست فید بدهد و هر کاربر بدون الگوریتم و دروازهبان مشترک شود، اما چون سخت پولساز میشد، با تعطیلی گوگل ریدر (Google Reader) در ۲۰۱۳ اکوسیستم ضربه خورد و شبکههای اجتماعی آن کارکرد را بلعیدند.
اوپنآیدی (OpenID) هم وعده هویت خودمختار میداد (با یک هویتِ تحت کنترل خودتان همهجا وارد شوید) اما به ورود با گوگل (Sign in with Google) باخت، چون مدیریت هویت شخصی برای اکثر کاربران، اصطکاک بیشتری از اعتماد به یک پلتفرم دارد.
الگو روشن است: پروتکلهایی که نمیتوانند هزینه کاهش اصطکاک را تأمین کنند، توسط پلتفرمهایی شکست میخورند که میتوانند.
کشش گرانشی: وقتی پروتکل موفق میشود، پلتفرمها دورش شکل میگیرند
وقتی یک پروتکل V را پایین میآورد، یک شکاف اصطکاک ایجاد میشود؛ پلتفرمها با سرعت وارد این شکاف میشوند تا تجربه را نرم کنند، اما همزمان اعتماد و تمرکز را برگردانند. مثالهای متن دقیقاً همین را نشان میدهد: کوینبیس (Coinbase) نگهداری بخش بزرگی از بیت کوین ETFهای اسپات را برعهده دارد؛ پسکیها (Passkeys) با گوگل (Google) و اپل (Apple) جای سیدفریز را میگیرند و در نتیجه انتزاع حساب گسفی را پشت تجربهای آشنا پنهان میکند.
هر لایهای که اصطکاک را کم میکند، معمولاً بخشی از تمرکز را دوباره به سیستم تزریق میکند و ساختار پلتفرمی را بازسازی میکند؛ همان چیزی که پروتکل قرار بود حذفش کند.
این کشش از پروتکل به سمت پلتفرم، تقریباً گرانشی است. پروتکلهای نادری که در برابرش دوام آوردهاند (مثل TCP/IP، HTTP، SMTP و بیت کوین) چند ویژگی مشترک دارند: مسئلهای با H پایین و V پایین را حل کردهاند، آنقدر ساده بودهاند که سریع ارسال شوند و در پنجرهای تاریخی آمدهاند که پلتفرمها هنوز نتوانسته بودند کامل رقابت کنند یا همزمان شکل گرفتند.













