مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۵: تاریخچه پول!

خیلی خوب شد که زودتر از اونجا در رفتیم. تو راه هیچ حرفی نزدیم. شاید این اتفاقی که افتاد باعث شد یکم ساکت بشم. نمیدونستم چی در انتظارمونه ولی هر چیزی که بود به نظر جالب نمیومد. یه دور قمری زدیم. از پیچیدنمون مشخص بود که داریم به سمت شرق میریم. هیجان داشتم که قرار اینبار کجا بریم. هنوز تو فکر این بودم که زئوس چقدر راحت چشمای پلوتوس رو درآورد که بیت گفت رسیدیم. قبل از اینکه وارد این دوره شیم بیت با اون صدای بچگونه اش گفت حواست باشه گند نزنی ها!

وقتی گفت حواست باشه فهمیدم که چیز خوبی در انتظارمون نیست. حس عجیبی داشتم. دلشوره و آشوب یا یه همچین چیزی رو توی دلم احساس می کردم. اینبار هم وارد یه قصر بزرگ شدیم. از پنجره قصر میتونستم بیرون رو ببینم. بیرون مردم پشت حصار شهر وایساده بودن و منتظر جنگ بزرگی بودن. میتونستم رهبر جنگ رو روی اسب ببینم. کمی ترس توی چهره اش نمایان بود اما با این حال بازم مقتدر بود. نمیدونستم کجاییم. به بیت با حالت عصبانی گفتم اصلا معلوم هست کجا اومدیم. چرا اومدیم اینجا؟ وسط جنگ!

-ما الان تو لیدیه ایم. همون آناتولی و ترکیه الان خودمون. اگه خیلی دقیق بخوام بگم الان تو شهر ساردیم

-ترکیه هم جا بود که بیاییم! با دهن کجی چند دقیقه ای هی میگفتم اگه خیلی دقیق بخوام بگم الان تو شهر ساردیم که یهو حصار شهر شکسته شد و از بیرون هزاران نظامی به داخل اومدن و بعد از جنگ شهر رو تصرف کردن. رهبر شهر تسلیم شد ولی جای جالب این بود که کسی اون رو نکشت. دستیگرش کردن و به داخل قصر اومدن.

وقتی به داخل قصر اومدن رهبر کشور حمله کننده به تخت پادشاهی نشست و گفت خاک این کشور از این پس به قلمرو کشور هخامنشی در می آید. تمام مردم این شهر در لطف شاهنشاهی هخامنشی قرار می گیرند و از این پس قوانین کشور پارس در اینجا اعمال خواهد شد. تا چندین ساعت برای مردم این شهر سخنرانی خواهم کرد و حال زندانی را بیاورید.

وقتی رهبر کشور جنگ زده رو آوردن کوروش گفت: توی ای کرزوش کبیر. ای شهره ثروت، حکومت تو دیگر به پایان رسید و تو می توانی یا در این شهر زیر سلطه هخامنش زندگی کنی و یا به سرزمین دیگری هجرت کنی. این لطف حکومت هخامنشی به توست.

ما تمام این جریان هارو از یه گوشه می دیدیم که یهو بیت کوین مثل این فیلم ها گفت حالا وقت اینه که ما وارد صحنه شیم. هیجان زده بود. دوست داشتم بدونم میخواد چیکار کنه. وقتی که ما رفتیم و تعظیم کردیم چندتا سرباز اومدن مارو دستگیر کنن اما کوروش جلوشون رو گرفت و گفت: دست نگه دارید. شما کیستید؟ متحد؟ دشمن؟ یا جادوگر؟

خب قیافه بیت غلط انداز بود، بیشتر بهش میخوره جادوگر باشه. بیت پاسخ داد: ما خدمتگذاریم. اجازه می خواهم تا چیزی را به شما نشان دهم سرورم.

بیت جلو رفت و دوباره همون کار قبلی رو کرد و دست شاه رو گرفت و همه چیز رو نشونش داد. داشتم تصور میکردم بعد از اینکه کوروش این چیزهارو دید یعنی چیکار میکنه. اما کوروش از جاش بلند شد و با بیت به سالن دیگه ای رفتن و کسی اجازه ورود به اونجا رو نداشت. فکر میکنم نیم ساعتی با هم صحبت کردن. توی این فاصله همه اونجا با تعجب بهم نگاه میکردن. آخه سر و وضع من خیلی با این سربازها و سردارها فرق میکرد. بعد اینکه بیت و کوروش اومدن، شاه هخامنشی دستور داد که کتیبه نویس بیاد و یه قانون وضع کرد که از این به بعد سکه های لیتیومی با طرح کرزوس که متعلق شهر لیدیه بود به عنوان سکه های حکومت هخامنشی برگزیده میشه و عکس سرباز هخامنش روی آنها گذاشته میشه. کوروش توی حرفاش گفت که جهت احترام به دوست خوبمون بیت کوین، طلای به کار رفته در این سکه هارو بیشتر می کنیم تا این سکه ها زرد رنگ باشند. یه کتیبه دست نوشته هم نوشت که از این پس بیت کوین یار و متحد همیشگی حکومت هخامنش است. خواسته ایشان خواسته ما نیز می باشد.

خیلی حال کرده بودم. فکر نمیکردم به خاطر این فسقلی انقدر بهمون عزت و احترام بزارن. تا حالا تو عمرم باهام انقدر خوب رفتار نکرده بودن. مثل اینکه کارمون اینجا تموم شده بود. بیت بهم گفت دیگه وقت رفتنه. از همه خداحافظی کردیم و وقتی از در اومدیم بیرون باز هم شروع به سفر کردیم. تو راه بیت گفت حال کردی! من تورو جای بد نمیبرم که. داشتی خودتو میکشتی. چیزی نداشتم که بگم فقط با هم خندیدیم.

بعد به دوره داریوش هخامنشی رفتیم. اینو بیت توی راه بهم گفت. بعد از اینکه دیدم هخامنشی ها چقدر رفتار بزرگ منشانه دارند برام قابل احترام بودن. حالا هم لابد قرار بود اتفاق جالبی رو دنبال کنیم. دیگه از دلشوره خبری نبود. احساس خوبی داشتم چون می دونستم هیچ آسیبی از سمت این آدمها بهم نمیرسه البته به لطف دست جادویی بیت کوین! ما به مقر پادشاهی داریوش اول رفتیم.

رفتیم به جایی که داشتن اولین پول رسمی و سکه کاملا طلا هخامنشی رو می ساختن. یه کماندار هخامنشی نشسته بود و یه کمان توی دست چپ و یه نیزه توی دست راستش داشت و یه طرف دیگه حدود ۲۰ نفر آدم نشسته بودن و نظر میدادن و بحث میکردن و منتظر سخن پادشاه بودن. داریوش با اون همه عظمت اونجا نشسته بود و گویا درست کردن این سکه طلا باید با حضور خودش انجام میگرفت. از لباس و کلاهی که روی سرش داشت مشخص بود پادشاهه. وزیر خزانه داری هم بود. فکر نمیکردم اون زمان ها اصلا بدونن وزیر چیه ولی مثل اینکه من خیلی دست کم گرفته بودمشون. سر طراحی سکه طلا مشکلی پیش اومده بود و نمیتونستن تصمیم بگیرن که چه شکلی باشه.

نمیتونستیم یهو وارد شیم و رفتیم در زدیم و اجازه ورود خواستیم. گفتن اجازه ندارید. بیت کوین کتیبه ای که کوروش داده بود بهمون رو داد به سرباز و گفت این رو به داریوش شاه نشون بدید. البته اینم بگم ها انقدرهام ساده نبود که من تعریف میکنم. کلی علاف میشدیم تا بخواییم صحبت کنیم و حرفمون رو گوش بدن. وقتی کتیبه رو بردن داخل خود داریوش شاه به دیدنمون اومد. دیگه باورم شده بود که ما خیلی خفنیم. وقتی داریوش رو دیدیم سریع گفت بیت کوین تویی؟ کوروش بارها راجب تو برایم سخن گفته بود. چه سعادتی که ما هم شما را زیارت می کنیم.

آقا دو تا صندلی گذاشتن کنار داریوش و ما هم نشستیم. دوباره شروع کردن به بحث و بحث بالا گرفته بود تا اینکه داریوش شاه نظر بیت رو خواست. بیت هم گفت کماندار هخامنشی باشه. سکه هم گرد باشه. تو جوابش گفتم نه بابا تنهایی فکر کردی یا کسی هم کمکت کرد. مگه غیر گرد چیزی هم میتونن بزنن؟ جوابمو نداد رو به داریوش کرد و گفت به افتخار داریوش شاه هم اسمشو بزارید دریک. من که نمیدونستم ولی بعدا بیت برام گفت که یونانی ها به داریوش میگن دریکوس یا دریک. هیچکسی مخالفت نکرد. مثل اینکه همه خوششون اومده بود. طراح و سازنده بعد چند ساعتی سکه طلا رو تحویل دادن. سکه دقیقا یه چیزی مثل عکس زیر شد.

البته بگم اونقدر امکانات نداشتن. مثلا نمیتونستن طرح رو دو طرف بزنن. یه طرف طرح بود و یه طرف دیگه جای برآمدگی طرح. منم از این چیزها سر در نمیاوردم که بخوام کمکشون کنم ولی بازم با همون امکانات خوب چیزی شده بود. قرار شد به افتخار چاپ این سکه یه ضیافت برپا کنن. از ما هم دعوت کردن که به این جشن بریم. خیلی بهمون احترام میگذاشتن. مارو به پرسپولیس بردن. توی کاخی بودیم به نام آپادانا. البته هنوز تکمیل نشده بود ولی واقعا زیبا بود. اونجا جشن بزرگی برپا بود. پرسپولیس یا همون پرسه پولیس که خودشون میگفتن واقعا باشکوه بود. مردم از همه سرزمین ها برای شاه هدیه میاوردن و دیدن اون همه مردم واقعا شگفت انگیز بود.

وقتی که دیگه کاخ آپادانا پر از سردار و مهمون و شاهزاده شده بود یکم به بیرون کاخ رفتم تا هوا بخورم. همین که داشتم کاخ رو نگاه میکردم به قسمت های خرابه رفتم. یه دیواری رو دیدم که هنوز نصفه کار بود. اونجا نشستم و به آسمون نگاه کردم و به این فکر میکردم که چه ماجراهایی داشتم و اگه این داستان هارو واسه دوستام تعریف کنم فکر میکنن من خل شدم. تو همین فکرها بودم که دیواری که بهش تکیه داده بودم شروع به تکون خوردن کرد و یهو کل دیوار ریخت و یه صدای وحشتناک اومد. یک عالمه سنگ بزرگ به اینور و اونور پرت شد و چندتایی هم به من خورد. خیلی دیوار بزرگی بود. بدجوری گند زده بودم.

یه چندتایی سرباز سریع اومدن ببینن که چه خبر شده و من تا دیدمشون فرار کردم تا بیت رو پیدا کنم. اونهام افتادن دنبالم. فکر کنم با همین فرار بهشون فهمونده بودم کار منه. من توی لحظات استرس زا نمیتونم خوب تصمیم بگیرم. به محض اینکه وارد سالن شدم از همه میپرسیدم کسی بیت رو ندیده. بیت پیش پادشاه بود. داشتن با هم صحبت میکردن. سعی کردم آروم برم پیشش اما از قیافه ام کاملا مشخص بود که ترسیدم. سربازهام داشتن میومدن سمتم. از شاه عذرخواهی کردم و بیت کشیدم کنار و واسش تعریف کردم. عکس العمل بیت این بود که تو همش باید گند بزنی؟ قبل از اینکه سربازها برسن، سریع رفتیم و از شاه خداحافظی کردیم و گفتیم باید بریم خیلی دیرمون شده و یه کار مهم داریم. بیت تو راه خیلی غر زد سرم. حالا دیگه داشتیم به یه سمت دیگه میرفتیم.

ادامه دارد……

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۱: سفر به دنیای بلاکچین با ماشین زمان!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۲: ساخت بلاک چین!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۳: دیدار با جنسیس بلاک!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۴: تاریخچه پول!

 


54321
امتیاز 5 از 2 رای

منبع میهن بلاکچین
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال نظر

  اشتراک  
اطلاع از
عضویت در کانال تلگرام میهن بلاکچین