مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۸: تاریخچه پول و بحران مالی ۲۰۰۸!

دیگه حوصله گشت و گذار نداشتیم. این همه سفر در زمان خستمون کرده بود. تصمیم گرفتیم زمانی که برای بیت خیلی مهم بود رو بررسی کنیم و از اونجایی که میترسید من خرابکاری کنم قبول کرد که از دور این جریان ها رو تماشا کنیم. خب کاملا مشخصه ما به چه زمانی رفته بودیم. به سال ۲۰۰۸. میدونید توی این سال چه اتفاق مهمی افتاد؟ این سال رو خیلی ها به خوبی میشناسن، چون تو سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بود که بریتنی اسپرز خواننده محبوب پاپ دهه ۲۰۰۰ کچل کرد و حسابی خبرساز شد و دیگه اون محبوبیت قبل رو نداشت. هر بار کارهای عجیب و غریب جالبی می کرد که روزنامه ها و مجله ها اخبارش رو منتشر می کردن. بعدش هم این بحران مالی ۲۰۰۸ که خیلی ها فکر میکنن اتفاق مهمیه رخ داد! به نظر من اصلا این کارهای بریتنی بود که باعث بحران مالی ۲۰۰۸ شد و اول باید بحران های بریتنی بررسی بشه و بعد برسیم به بحران مالی ۲۰۰۸. اما خب بیت معتقد بود که من دارم چرت میگم و بهتره بریم سر اصل مطلب.

خب اصل مطلب هم مشخص بود یا بانک ها یه گندی زده بودن، یا پول مردم دزدیده شده بود و یا یه کلاهی سر مردم رفته بود. خسته شده بودم که توی این مرور زمان همش سر مردم کلاه رفته بود. یعنی این مردم نمی خواستن از تاریخ درس بگیرن. چرا همش اجازه میدادن سرشون کلاه بره و اینجوری زندگیشون به باد بره و حالا ما اینجا مجبور باشیم هی مرور کنیم. خلاصه فکر کنم تو پشت بوم یه ساختمون نشستیم و یه چندتا پنجره مثل تلویزیون واسمون باز شد. البته تلویزیون نبود ولی ما می تونستیم چندتا جارو با هم ببینیم. یه صفحه به وال استریت آمریکا باز میشد، یه صفحه حباب مسکن تو آمریکا رو نشون میداد، یه صفحه بانک های ورشکسته آمریکایی، یه صفحه به بریتانیا و یه صفحه به یه اتاق که نمیدونستم کجاست. یه صفحه هم من باز کردم که به زندگی بریتنی باز میشد. محض فان یکم حوصلمون سر نره.

اول از همه سراغ حباب مسکن رفتیم چون زمانش قبل از سال ۲۰۰۷ بود و باعث شکل گیری این بحران شده بود. اینکه حالا داشتیم نشسته این ماجراها رو بررسی می کردیم خیلی خوب بود. دیگه خسته نمیشدیم. حباب مسکن رو من براتون به شکل ساده تعریف میکنم. مسکن بین سال های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۶ خیلی افزایش داشته توی آمریکا، به طوری که نه تنها خود مردم، بلکه از کشورهای دیگه هم شروع به خرید خونه توی آمریکا کردن و اکثر این مردم و شرکت ها با استفاده از گرفتن وام اینکار میکنن و بانک ها بهشون یه برگه میدادن به اسم mortgage. این برگه مثل یه سند بوده ولی در واقع هیچ اعتباری نداشته. حالا بانک چیکار میکرده خونه کسایی که نمیتونستن وام هاشون رو پرداخت کنن به حالت تعلیق در میاورده و از اونجایی که هی قیمت خونه بالا و بالاتر می رفته کسی نمیتونسته از پس پرداخت ها بربیاد و وام هایی که به مردم داده شده پرداخت نمیشه و این وسط بانک ها خونه های مردم رو پس میگیرن، ولی از اونجایی که قیمت خونه ها خیلی بالا بوده و هیچ خریداری نداشتن، بانک ها نمیتونستن کاری کنن و این وسط چندتایی از بانک ها اعلام ورشکستگی میکنن، یکی از این بانک های معروف برادران لمان بوده. این بحران باعث میشه که بانک ها کم کم درگیر بشن و با مشکلات مالی مواجه بشن. خیلی از بانک ها اعلام ورشکستگی میکنن و بسته میشن.

یه لحظه متوجه شدم بیت خیلی آروم و قرار نداره. هیجان زده و نگران بود، هی بلند میشد و میچرخید. رفتارش عجیب بود. سر همین اینبار رفتیم به جایی که بیت خیلی هیجان داشت اونجا رو ببینه. ما به کنار ساختمون بر اشترنز رفتیم. بر اشترنز یکی از بانک های وال استریت بود که حالا جی پی مورگان با پول خیلی کمی خریده بود. اوضاع جالبی نبود. چون مثل اینکه این سازمان خیلی مهم بوده و حالا با این اتفاق شکست وال استریت رو نشون میداد و مثل اینکه اوضاع قرار نبود بهتر بشه. هر کسی که وارد ساختمون میشد نگران و با فکر مشغولی بود. داخل ساختمون هم خبرهای جالبی نبود. هیاهو و سر و صدا از همه جا پخش می شد. کارمندها توی رفت و آمد بودن. انگار بمب منفجر شده باشه وسط یه ساختمون. هیچی سر جاش نبود و همه در رفت و آمد بودن. اونجا با نگهبان ساختمون شروع به صحبت کردیم. به نگهبان گفتم حالا وضعیت شما و کارمندها چی میشه. با ناراحتی گفت اگه شانس بیاریم همینجا مشغول به کار میمونیم اگه نه دیگه ما هم اینجا جایی نداریم. باید مثل بقیه مردمی که بیکار شدن دنبال کار بگردیم. یه نگاهی به بیت با اون قواره کوچیکش کرد و گفت این چیه؟ واسه اعتراض دم ساختمون درستش کردی؟ گفتم نه بابا این فسقلی رو اینجوری نبین. چند وقت دیگه میخواد علیه همه اینها انقلابی به پا کنه، بهش میگن بیت کوین. پیرمرد یه تعجبی کرد و گفت بیت کوین! چه جالب من خونه یکی رو تمیز میکردم که نمیدونم اسمش سردوشی، ساقدوشی، ساتوشی نمیدونم دقیقا چیه، اونم هر از گاهی راجب همچین چیزی که میگی صحبت میکرد. خیلی ها تو خونش میومدن و میرفتن. همین بیت کوئین رو زیاد اسم میبردن. با بیت تعجبی کردیم و دوتایی به هم نگاه کردیم. به نگهبان گفتم آدرس اینجایی که میگی میدونی کجاست. گفت قبلا میرفتم الان خیلی وقته که صاحبخونه از اونجا رفته و دیگه هیچ خبری ازش نیست. اگه اشتباه نکنم آخرین بار میگفت میخواد به بریتانیا بره.

بعد اینجا سریع رفتیم بریتانیا. مثل اینکه ما داشتیم با ساتوشی سفر میکردیم. ما میدونستیم که ساتوشی کیه. من اونهارو توی بلاکچین دیده بودم اما دلم میخواست باز هم ببینمش. نمیدونم چرا ولی خب جالب بود دیگه. توی بریتانیا هم اوضاع مثل آمریکا بهم ریخته بود. مثل اینکه این بحران همه گیر شده بود و کل دنیا رو به هم ریخته بود. اولین چیزی که باهاش برخورد کردیم، روزنامه های تایمز با این تیتر بود که دولت به کمک بانک ها آمد. راستش این جریان واسه مردم قابل هضم نبود. دولت نباید به شرکت های خصوصی کاری داشته باشه اما خب اوضاع به حدی بهم ریخته بود که حالا دولت دست به کار شده بود تا اوضاع رو بهتر کنه. قرار بود که دولت مالیات رو افزایش بده و به بانک ها کمک کنه و مثل اینکه این قانون تصویب شده بود. حالا مردم توی انگلیس خیلی خشمگین و عصبی بودن و همه معترض ریخته بودن بیرون و اعتراض میکردن به اینکه دولت حق همچین کاری رو نداره. خب این مردم حق داشتن، آخه چرا باید از جیب اینها بره تو جیب بانک ها! این مردم دیگه داشتن عصبیم میکردن!

به آمریکا برگشتیم. توی وال استریت. شاخص داو جونز توی ۱ روز ۴۰ درصد ریزش داشت و اوضاع بد و بدتر شده بود. حالا توی آمریکا هم تصمیم گرفته بودن هر کاری که انگلیس میکنه اینهام انجام بدن. اینجا هم اوضاع بهم ریخته بود. مردم معترض بودن و تظاهرات میکردن اما خب کسی اهمیتی به اونها نمی داد. میدونی یه چیزی که خوب از توی مرور تاریخچه پول یاد گرفتم این بود که مردم هیچوقت مهم نیستن. حالا هم اینجا تصمیم ها گرفته شده بود و قرار بود پول مالیات دهنده یعنی همون مردم به شرکت بیمه AIJ داده بشه. این شرکت بیمه خیلی مهم بود چون خیلی از آسیایی ها روش سرمایه گذاری کرده بودن و دولت آمریکا نمیخواست این شرکت هم ورشکسته بشه. اما مثل اینکه این روش جواب نداد و این شرکت بیمه هم ورشکسته شد و اوضاع هر روز بدتر میشد.

با بیت به جای اولمون رفتیم و از پنجره ها اوضاع مردم رو توی این بحران مالی میدیدیم. هیچ چیزی خوب نبود. تا اینکه سر و صداهایی از پنجره ای که به روی یه اتاق باز بود شنیده شد. چندتا موجود با شنل بلند اونجا بودن و با یه آدم که مشخص نبود کیه صحبت میکردن. اون آدم پشتش به ما بود و نمیتونستیم صورتش رو ببینیم. به محض دیدن اون موجودات با شنل شناختمشون. اونها همون ساتوشی بودن که توی بلاکچین دیده بودمشون. همونجا یه شنل سر اون یکی آدم کردن و همگی از اتاق بیرون رفتن. تازه فهمیدم که چرا اون پنجره بازه و بیت انقدر هیجان داره و نگرانه. اینها ساتوشی بودن و داشتن بیت رو میساختن. همین بیت کوینی که الان کنار منه. تو چشماش اشک جمع شده بود وقتی که داشت به پنجره نگاه میکرد.

یهو یه صدایی از پنجره بریتنی اومد و حواسمون کاملا پرت شد. صدا خیلی بلند بود و دوتایی به پنجره بریتنی نگاه کردیم که با کله کچل جلو یه ماشین وایساده و یه چتر دستشه و داره چتر رو به شیشه اون ماشین میکوبه و هی فحش و ناسزا میده. بیت یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و منم یه لبخند بهش زدم. از اونجایی که عصبی شده بود، کلا زد همه پنچره ها رو بست و با هم برگشتیم به خونه اولمون.

ادامه دارد…

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۱: سفر به دنیای بلاکچین با ماشین زمان!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۲: ساخت بلاک چین!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۳: دیدار با جنسیس بلاک!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۴: تاریخچه پول!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۵: تاریخچه پول!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۶: تاریخچه پول!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۷: تاریخچه پول و رکود بزرگ!


54321
امتیاز 5 از 1 رای

منبع میهن بلاکچین
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال نظر

  اشتراک  
اطلاع از
عضویت در کانال تلگرام میهن بلاکچین