مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۷: تاریخچه پول و رکود بزرگ!

وقتی رسیدیم اولین کاری که کردیم، این بود که به یه غذاخوری بریم. زمان زیادی رو سفر کرده بودیم. فکر میکنم توی اواسط سال میلادی بین ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ بود. دقیق نمی دونم ولی از ظاهر آدمها می شد متوجه شد که حالا همه چیز خیلی تغییر کرده و پیشرفت ها کاملا مشهود بود. گرسنگی خیلی بهم فشار آورده بود اولین غذا خوری که دیدیم رفتیم داخل.

وقتی وارد شدیم و به سمت پیشخوان رفتیم. موقع سفارش گفتیم خوشمزه ترین غذاتون رو برامون بیارید. با خودم پولی نداشتم. بیت کوین پولش رو پرداخت کرد. فکر کنم با بیت سکه ای پرداخت هارو انجام داد چون وقتی صاحب رستوران سکه هارو دید خیلی خوشش اومد. البته می گفت IOU هم قبوله. نمیفهمیدم راجب چی داره صحبت می کنه و برام این چیزها مهم نبود فقط میخواستم غذا بخورم. وقتی نشسته بودیم بازم افرادی بودن که با تعجب نگاه می کردن. دیگه به این نگاه ها عادت کرده بودیم. خب ظاهر من و قیافه بیت خیلی با اینها متفاوت بود. از این موهای مصنوعی مسخره سرمون نداشتیم و لباس هامون اصلا شبیه اونها نبود. نمی دونم دقیقا چند دقیقه گذشت ولی وقتی غذا آورد یه چیزی شبیه پیتزا بود ولی بدون پنیر! تازه متوجه شدم به ایتالیا اومدیم. خوشمزه بود. یا من گرسنه بودم یا پیتزا واقعا خوشمزه بود. داشتم غذا میخوردم که یهو سر و صدا بلندی از بیرون به گوش رسید. انگار که قیامت شده باشه، یهو همه چیز تغییر کرد. بیرون پر از مردم معترض بود و همه داشتن با صدای بلند داد می زدن. صاحب غذاخوری گفت: تعطیله برید بیرون. غذا رو برداشتیم و رفتیم بیرون. اون بیرون انقدر شلوغ بود که نمی شد از بین جمعیت حرکت کرد. کنار غذاخوری یه بانک بود که مردم دم در بانک جمع شده بودن و اعتراض می کردن. وسط این شلوغی یه سری احمق مارو هی هل میدادن به سمت جلو، جوری که ما هم قاطی جمعیت شدیم و بین جمعیت نمیتونستیم حرکتی کنیم. عجب گیری کردیما!

مردم معترض بودن و شاکی. تا اینکه یه چند نفری در بانک رو شکوندن و رفتن داخل. این وسط ما هم گیر کرده بودیم و نمیتونستیم جم بخوریم. رییس بانک رو گرفتن و هی کتکش میزدن. به زور مجبورش کردن که در صندوق بانک رو باز کنه و وقتی در بانک باز کرد و توی صندوق هیچی نبود یهو یه صدای بلند “هیییییی” توی فضا پخش شد. بیت واسم تعریف کرد که اینها یه سری کاغذ اعتباری به اسم IOU از بانک ها گرفته بودن و طلاهاشون رو داده بودن به بانک. IOU همون I OWE YOU  که یه جور سند یا کاغذ اعتباری و بانک در قبال سکه های طلایی که توی بانک ذخیره میکردی بهت میدادن و یه جور مثل پول میمونه ولی تو مراحل اولیه اش. خلاصه بانک ها هی از این IOU ها چاپ کردن و حالا هیچی پشتوانه طلایی برای IOU وجود نداره! پول مردم به باد رفته. اصلا اوضاع خوبی نبود. رییس بانک بیچاره رو کلی به باد کتک گرفتن و دیگه داشتن میکشتنش که پاسبان بالاخره خودش رو رسوند. پاسبان هاشون بیشتر انگار داشتن مسخره بازی در میاورن تا اینکه امنیت ایجاد کنن. وقتی پاسبان اومد اول به مردم گفت ساکت باشن و گفت به این مسئله رسیدگی میکنن و اگه کسی بمونه اینجا دستگیرش میکنه. قرار شد به مردم بگن که چکار میشه کرد و اول باید این موضوع رو به دربار گزارش می دادند. وقتی مردم کم کم پراکنده شدن ما اونجا بودیم. دیدن قیافه ناراحت مردمی که بی پول شده بودن اصلا جالب نبود. این مردم کلی زحمت کشیده بودن و حالا بانک و دربار پولشون رو بالا کشیده بودن. شاید این هم اشتباه این مردمه که به دربار و دولت اعتماد میکنن.

توی این فکرها بودم که پلیس به ما گیر داد که شما کی هستید و اینجا چیکار میکنید. بیت گفت ما تاجریم و اینجا داشتیم غذا می خوردیم که یهو بین جمعیت گیر کردیم. همین که بیت صحبتش تموم شد، پلیس گفت تو چی هستی اجنبی! چطور می تونی صحبت هم کنی! شما دو تا دستگیرید! فقط به بیت گفتم اگه حرف نزنی نمیگن لالی!

با قیافه و ظاهری که ما داشتیم خب معلوم بود این اتفاق میوفته! هی سوال های مسخره ازمون می پرسید که شما از اسپانیا اومدید؟ این تغییر قیافه برای چی؟ شما جاسوس یا خرابکارید! تا پاسگاه مخمون رو خورد. وقتی رفتیم تو پاسگاه مارو توی یه اتاق زندانی کرد و در رو قفل کرد.

بیت با آرنجش زد بهم و گفت غمت نباشه! الان از اینجا میریم. وقتی این حرف زد یه لبخند شیطنت آمیز زد. اونجا بود که باهاش خیلی حال کردم. اصلا حواسم نبود که می توانیم خیلی زود از اونجا بریم. همون لحظه یه چیزی به ذهنم زد. گفتم بیا جلو این پاسبان این کارو کنیم. قیافه اش حتما جالب میتونه باشه. اول قبول نکرد ولی بعد اصرارهای من قبول کرد. وقتی پاسبان اومد دم در بهش گفتم می خواهم اعتراف کنم. گفت حالا پسر خوبی شدی. همون لحظه به بیت اشاره کردم که الان وقتشه. همین که منتظر بود چیزی بشنوه ما غیب شدیم. قیافه پاسبان عالی بود. شوکه شد و چند دقیقه ای همه جارو نگاه کرد و وقتی دید خبری از ما نیست، رفت و بیرون رو گشت. چند باری داخل پاسگاه رو گشت. این مسخره بازی هامون برام جالب بود، چون دیگه حوصلم سر رفته بود انقدر داریم زمان رو میگردیم و تاریخچه پول رو بررسی می کنیم. خیلی وقتی نداشتیم برای اونجا موندن و دیگه باید میرفتیم و به سمت مقصد بعدی رهسپار شدیم.

اینبار خیلی مسیر طولانی بود و توی راه خوابم برد. وقتی رسیدیم همه چیز خیلی تغییر کرده بود. فکر کنم توی قرن ۲۰ بودیم. ما توی آمریکا بودیم. ظاهرا یه قرن جلوتر اومده بودیم، با این حال با دنیای ما خیلی متفاوت بود. توی خیلی چیزها می شد رشد و پیشرفت رو دید. اما ما واسه این اینجا نیومده بودیم. توی شهر پر از روزنامه بود و توی روزنامه ها نوشته بود شاخص سهام باز هم سقوط کرد… هفته های سیاه پس از سه شنبه سیاه… تعطیلی چندین بانک در آریزونا، تگزاس و واشنگتن…

هیچ خبری از اتفاق های خوب نبود. همه چیز بهم ریخته بود و مثل اینکه اوضاع بدجوری خراب بود. چیزی که می شد از روزنامه ها فهمید این بود که شاخص بورس یه کله ریزش داشته و با این ریزش کل اقتصاد بهم ریخته بود. خیلی از بانک ها به مردم وام داده بودن و مردم نتونسته بودن وام هاشون رو برگردونن و یا بانک ها سرمایه کافی برای بازگشت پول نداشتن ورشکسته شده بودن و بسته شده بودن. پول مردم هم نیست و نابود شده بود. بانک هایی هم که مونده بودن در ازای هر ۱ دلار یک سنت به مردم پول می دادن! تصور کن پول خودت رو نداشتن که بهت پس بدن. خیلی از کارها بسته شده بودن و خیلی ها بیکار. کلی دوره گرد تو خیابون ها بود. یاد این فیلم هایی افتاده بودم که توش فقط بدبختی مردم رو نشون میده، حالا ما دقیقا وسط اون بدبختی بودیم.

ما توی نیویورک بودیم. به سمت خیابون وال استریت رفتیم. خیلی شلوغ و بهم ریخته بود. مثل اینکه شاخص داو جونز بدجوری خرسی شده بود و حالا مردم زیادی تو صف فروش بودن. هنوز اینترنت نبود که بخوان این کارهارو با اینترنت انجام بدن و اگه اشتباه نکنم ما اواخر سال ۱۹۲۹ یا اوایل سال ۱۹۳۰ بودیم. اصطلاح خرسی رو از تو روزنامه ها یاد گرفتیم. میگن خرس وقتی حمله میکنه از بالا حمله می کنه و میوفته رو طعمه. حالا این بازار هم از بالا سقوط کرده بود. من و بیت هم اون وسط هی ادای خرس رو در میاوردیم و میخندیدیم. خب جالب بود برامون.

بعد از اونجا به سراغ بانک هایی رفتیم که مردم پشت درشون صف کشیده بودن. این مردم هیچی برای خوردن هم نداشتن. چون کسی قدرت خرید نداشت. اوضاع خوب نبود. به این وضعیت میگفتن “Great Depression” یا همون افسردگی عظیم ولی شاید بهش بگیم رکود بزرگ بهتر باشه. چند ساعتی با هم توی خیابون ها قدم زدیم و اوضاع مردم رو دیدیم. مغازه ها بسته و اوضاع شهر داغون بود. دیگه کار ما اونجا تموم شده بود و با هم به نقطه پایانی سفرمون رفتیم.

ادامه دارد…

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۱: سفر به دنیای بلاکچین با ماشین زمان!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۲: ساخت بلاک چین!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۳: دیدار با جنسیس بلاک!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۴: تاریخچه پول!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۵: تاریخچه پول!

مجموعه داستان های سین؛ قسمت ۶: تاریخچه پول!


54321
امتیاز 5 از 3 رای

منبع میهن بلاکچین
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال نظر